تبليغاتX
**** فراموش شده****

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

...

وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی كه زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم

 

 

 

+ نوشته شده توسط صلاح در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 1:26 قبل از ظهر |
به نقل از یک دوست  :

 

             نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شــــــد نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد گلويم سوتکي باشـــــد در دست کودکي گستاخ و بازيگوش و او يک روز پي در پي دم گرم خودش را درگلــــــــــويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد و بدين سان دائم بشــکند سکوت مرگ بارم را

+ نوشته شده توسط صلاح در جمعه 12 بهمن1386 و ساعت 4:8 قبل از ظهر |

دلسرد

قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.

 
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 2 بهمن1386 و ساعت 3:9 قبل از ظهر |