تبليغاتX
**** فراموش شده****

چه رفته است که امشب سحر نمی آید

شب فراق مگر به پایان نمی آید

جمال یوسف گل،چشم باغ روشن کرد

ولی ز گمشدهء من خبر نمی آید

تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوهءناز

که در تصور از این خوبتر نمی آید

طریق عقل بود ترک عاشقی دانم:

ولی ز دست من این کار بر نمی آید

دو روزه، نوبت صحبت عزیز دار" رهی"

که هر که رفت از این ره، دگر نمی آید

 

+ نوشته شده توسط صلاح در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 3:8 قبل از ظهر |
مثل باران

 
 من نمي‌گويم درين عالم
  گرم پو، تابنده، هستي بخش
                                  چون خورشيد باش
  تا تواني،
          پاك، روشن،
                         مثل باران،
                                     مثل مرواريد باش
 
 
هيچ و باد . . .
 
 هيچ و باد است جهان؟
                         گفتي و باور كردي!؟
كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»
غم بيهوده نمي‌خوردي
كاش، يك لحظه، به سرمستي باد 
شاد و آزاد به سر مي‌بردي!
 
      "فریدون مشیری"
 
+ نوشته شده توسط صلاح در جمعه 28 دی1386 و ساعت 3:34 قبل از ظهر |

فرزندم! تو می‌توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.

اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.

با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد

و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،

که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد

و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.

رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیز‌های دیگر به آن صدمه می‌زند.

تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

اگر پیاده هم شده‌است سفر کن. در ماندن، می‌پوسی.

هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسان‌ها و تمدن‌ها است.

اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته‌ای، کر باز گشته‌ای.

افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است.

در اروپا مثل غالب شرقی‌ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.

این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته‌های ماست.

از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه‌ای به بیرون می‌گشایند و پا به درون اروپا می‌گذارند،

سر از فاضلاب شهر بیرون می‌آورند حرفی نمی‌زنم که حیف از حرف زدن است.

این‌ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را

با متن راستین اروپا عوضی گرفته‌اند.

چقدر آدم‌هایی را دیده‌ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده‌اند و با یک فرانسوی آشنا نشده‌اند.

فلان آمریکایی که به تهران می‌آید و از طرف مموش‌های شمال شهر و خانواده‌های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می‌شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده‌است؟

اگر به اروپا رفتی

اولین کارت این باشد که در خانواده‌ای اتاق بگیری که به خارجی‌ها اتاق اجاره نمی‌دهند.

در محله‌ای که خارجی‌ها سکونت ندارند.

از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش.

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 2:26 قبل از ظهر |

 


در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
 
فروغ فرحزاد
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 10:55 قبل از ظهر |
صبح
شوري ابعاد عيد
ذايقه را سايه كرد
عكس من افتاد در مساحت تقويم
در خم آن كودكانه هاي مورب
روي سرازيري فراغت يك عيد
داد زدم
به چه هوايي
در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود
آن روز
آب چه تر بود
باد به شكل لجاجت متواري بود
من همه مشقهاي هندسي ام را
روي زمين چيده بودم
آن روز
چند مثلث در آب
غرق شدند
من
گيج شدم
جست زدم روي كوه نقشه جغرافي
آي هليكوپتر نجات
حيف
طرح دهان در عبور باد به هم ريخت
اي وزش شوراي شديدترين شكل
سايه ليوان آب را
تا عطش اين صداقت متلاشي
راهنمايي كن
 
سهراب سپهری
+ نوشته شده توسط صلاح در جمعه 7 دی1386 و ساعت 3:6 قبل از ظهر |