تبليغاتX
**** فراموش شده****

 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
 
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
 
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
 
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
 
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
 
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
 
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
 
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
 
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
 
می دمیدم در نی افسوني  باد شبانگاهی
 
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
 
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
 
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
 
بادها را نرم میگفتم که بر شط تب دار
 
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
 
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
 
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
 
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
 
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
 
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
 
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
 
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
 
در سراشیب خطایی تازه  می جستم پناهی را
 
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
 
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را
 
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده توسط صلاح در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |



دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 16 مهر1386 و ساعت 1:59 قبل از ظهر |


شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم
 
جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم
 
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
 
خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او 
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سماكردم
 
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فناكردم
 
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو رامعدوم 
كشيدم پيش نقد و نسيه بازي را رهاكردم
 
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه رابستم 
وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم
 
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب 
خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخداكردم
 
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
 
شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پاكردم
 
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم
 
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد ورمال 
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گداكردم
 
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل رياكردم
 
ندادم فرصت مردم فريبي برريا پوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل رياكردم
 
به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم
 
مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعاكردم
 
نكردم پشت سر  بندگان لخت و عورايجاد 
به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم
 
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بودفاسد 
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفاكردم
 
به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
 
سري داشت كو بر سر فكر استثمار, كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
 
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
 
نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت ومكنت 
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلاكردم
 
نه يك بي آبرويي را هزاران گنج بخشيدم
نه بر يک آبرومندي دو صد ظلم و جفا کردم
 
نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
 
به جاي آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم
 
به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون 
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم
 
جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي ازتبعيض 
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
 
نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جاكردم
 
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهدشد 
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
 
نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفاكردم
 
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحرليكن 
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه هاكردم
 
سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم
 
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
 
خدايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم نمي دانم نميدانم
 
مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي 
تو مسوولي خداوندا به اين اغاز وپايانم
 
من آن بازيچه اي هستم که مي رقصم به هر سازت 
تو مي خندي از آن اول به اين چشمان گريانم
 
نه در مسجد نه ميخانه نه در ديري نه  در کعبه
من آن بيدم که مي لرزم دگر بر مرگ و پايانم
 
خدايي نا خدايي هرچه هستي غافلي يارب 
که من آن کشتي بشکسته اي در کام طوفانم 
تويي قادر تويي مطلق نسوزان خشک وترباهم

+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 16 مهر1386 و ساعت 1:27 قبل از ظهر |

(( - نازلي! بهارخنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار... ))
نازلي سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت.
***
(( - نازلي! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست! ))

نازلي سخن نگفت،
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت.
***
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: (( زمستان شكست! ))
و
رفت...
*****
"احمد شاملو"

+ نوشته شده توسط صلاح در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 4:45 قبل از ظهر |

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند
توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه
گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه»
هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت
در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري
اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر
به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و
سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام
ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي
شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي
هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را
بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و
شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق
ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه
مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به
يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي
کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک
مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش
در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم
مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به
آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و
کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به
من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي
از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف
بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق
من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم،
وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي
سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛
«دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته
و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا
مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و
آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 10 مهر1386 و ساعت 3:13 قبل از ظهر |