|
آه ! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود !
وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود !
از در و دیوارتان خون می چکد
خون من فرهاد مجنون مي چکد !!
آسمان خالي شد از فريادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام !
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قیمتش بسیار کم و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر د و پايم خسته بود
تیشه اگر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت !!
+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت
3:13 قبل از ظهر |
درويش در قافله ايمن است.برهنه باك ندارد ز راهزن (قاني) تهيدست ايمن است از دزد و طرار*********** (نظامي) ************
+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت
3:9 قبل از ظهر |
خدمت خداي خوب و عزيزم سلام اميدوارم حالت خوب باشد و مهربانتر از هميشه به من نگاه كني. اگر از حال من بپرسي هيچ اندوهي نيست مگر دوري از شما و هيچ نگرانياي مگر از خشمت. اولين نفري را كه به تو نامه نوشت، هرگز نديدم. آخرين نفرش را نيز نميبينم، ولي خودم را ميبينم كه به تو نامه مينويسد در حالي كه تو ميداني چه ميخواهم بنويسم. هيچ پستخانهاي هم آن را پست نميكند. نازنين! به قدر تمام عددهايي كه نميدانم از سن تو ميگذرد، دوستت دارم. تو برايم نه زياد پيري نه زياد جوان. اين را ميدانم آن قدر مسن نيستي كه حوصلهي خواندن نامهي مرا نداشته باشي و آن قدر جوان كه نامهام را سرسري بخواني. خدا، من اعتراض دارم، آبنبات زندگيام گم شده و مثل بچههايي كه تازه از خواب بلند ميشوند، دنيا برايم عوض شده، لج كردهام، خستهام و دلم گريه ميخواهد. حالا ميخواهم از دنياي اطرافم از زمان و مكاني كه برايم صرف ميشود، بنويسم. قصد دارم شكايت كنم، تشكر كنم، خيال دارم درد دل كنم. خدا، هزار هزار بار پرسيدم، باز هم ميپرسم چرا آدم را آفريدي؟ اصلاً براي چه؟ ميخواستي چه كار؟ با خيال راحت ميتوانستي به جاي هر آدم هزار فرشته بسازي. اصلاً چه احتياجي به جادوي آدم! يك سر و دو گوشي كه از هر ديو هفتسر بدتر ميشود. من فكر ميكنم تو از همانهايي هستي كه سرشان براي اين كارها درد ميكند. براي همانهايي كه تعريفش را كردي احسن الخالقين. اين حرفها حالا چه فايده دارد. به هر حال تو آفريدي و از او قول گرفتي تا مثل بچهي آدم سرش به كار خودش باشد، اما همه اين كار را نكردند. ميداني تو ما را مثل دانههاي شن و طلاي كف رودخانه در غربال ريختي و هي تكان دادي تا طلاها باقي بمانند، شنها هم براي لگدمال شدن بروند پايين. نميدانم چرا هميشه وقتي يك نفر چند بار خرابكاري ميكند و حرفي را به او چند مرتبه متذكر ميشوند، به او ميگويند مگر با تو نيستم، به بچهي آدم يك بار ميگويند. ولي من فكر ميكنم آدم اگر خوب بود همان يك باري كه تو با همهي ابهت و بزرگي به او گفتي نكن يا فلان چيز را نخور گوش ميكرد و خودش و بچههايش را گرفتار نميكرد. نتيجه اين كه، آدم با يك بار شنيدن گوش نكرد، چه برسد به بچهاش كه بخواهد حرف يكي مثل خودش را با يك بار گفتن گوش كند. واقعاً كه اين مردم عجب توقعاتي دارند. از همهي اينها گذشته، خداي خوب و نازم عصر من عصر كِل كشيدن جهالت است عصر انفجار آگاهي عصر اتم عصر من عصر شعرهاي مرده باد، زنده باد ديوان عشقهاي خاك خورده مثنويهاي رقصان ميان گِل عصر من عصر فرياد كتك خورده است احساس شكست خورده طلاقهاي قبل از ازدواج عصر من عصر هجي حقوق لگدشده است كشيدن صداي مظلوم له شده نقاشي مداد قرمز روي اسلحه است عصر من عصر پول و غلام تازه است عصر سلطان و شبان عصر رايانه و ماهواره است عصر من عصر فرهنگ دربهدر آهنگهاي بيخود و بدون سر حرفهاي تكراري پدر عصر ياد گرفتن حسودي زمين عصر خوب شد دلم خنك شد عصر برهنگي، گرسنگي، هيچ و پوچ عشق داستان كثيف سياست كار بدون حقوق و رياضت است عصر من عصر نبرد سنگ با گلوله است سرنوشت بدون نقطه مردن در خانهي همسايه است عصر بريدن گلو تمرين ناخن كشيدن و حرف كشيدن است در عصر من آشناها گم شدهاند عصر من عصر دنبال كلانتري محبت گشتن است عصر من تكرار تمام تاريخ لاي زورق طلا است عصر گم شدن ************ زهر خوردن ************** رقصيدن ************ است عصر رفتن توي لاك زندگي است عصر "به من چه مشكل شماست" عصر دير باور مردن عصر زود باور كشتن آدم شدن وقت زياد براي آدم كردن است عصر من عصر تكه تكه گشتن نقش زمين قالي است + نوشته شده توسط صلاح در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت
4:39 قبل از ظهر |
دنياي عجيبي شده است ... چرا حقيقت پنهان است و دروغ جاري شده است ؟ ... « از بخت ياري ماست شايد كه آنچه مي خواهيم يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد .... » و عشق سايه كمرنگي است كه همه به دنبالش مي گردند ! اساسا آيا حقيقت وجود دارد ؟ اين سؤاليست كه گاهي از خود مي پرسم ! « ...حقيقت بسي مهمتر است از آنچه واقع مي شود ... » عصاره فكر من اينجاست كه حقيقت چيزيست كه ما دوست داريم اتفاق بيفتد و واقعيت آن چيزيست كه بالذاته اتفاق مي افتد ... واقعيتهايي كه ما هر روز با آنها در حركتيم اعمالي برخاسته از غرايز است ... هميشه يادمان داده اند كه غريزه يك رذيله اخلاقي است و جايي كه اخلاقيات بند به پاي بشر مي افكند قدرت انتخاب زايل مي گردد ! ... « التهاب يك بوسه پرتگاه حسرت هزار فرشته است ... سيب تنها يك بهانه است ... عشق صادقانه دروغ مي گويد .... » غريزه جزو ذات انسان است و چيز پست و پليدي نيست و هيچ كس نمي تواند غريزه را انكار كند . غريزه باعث مي شود ما بو بكشيم ... بياشاميم .. نياشاميم ... و به دنبال همزاد خويش بگرديم و اين حس همزاد پنداري از زمان تولد بشر تولد يافت . هميشه بشر به دنبال همزادي كه شبيه خود او و چه بسا « خود » او باشد سرگردان است . واقعيات زندگي ذات لخت زندگي است مثل مرگ ... تولد ... خور و خواب و كار و تزايد نسل ... جرياني كه پيوسته ادامه دارد و هيچ گاه زندگي از تكرار آن خسته نمي شود ولي ذات بشر هميشه از واقعيت گريزان است زيرا اساسا سر جنگ با آن دارد ... و اما حقيقت هميشه رويايي دست نيافتني بوده است ... حقيقت مثل عشق ... انسانيت ... زيبايي ... محبت .... تمام اين حقايق تعابير ذهني بشر براي اميدوار زيستن هستند و هميشه انسانهاي متعالي سعي در يافتن و اجراي حقيقتي هستند . مسئله مهم يافتن حقيقت نيست ... مسئله مهم پايداري در حقايق و عينيت بخشيدن حتي موقتا به حقيقتي است .. زيرا كه با تجلي اشعه اي از حقيقت در زندگي روزها نو مي شوند .. آدمها با هم دوست مي شوند ... عشق زاييده مي شود ... ولي نكته اي كه بايد هميشه به ياد داشته باشيم 2 امر است : 1 ) حقيقت ممكن است موقتا به واقعيت پيوند بخورد و دوباره مثل ستاره اي افول كند پس براي تولد دوباره حقيقتي اميدوارانه بكوشيم 2 ) غريزه را انكار نكنيم زيرا اگر انكار شود بمب حقيقت طلبي به جاي تسخير طبيعت ، درون انسان انفجار خواهد يافت و غايت اين راه گمراهي و دوري از ذات لايزال الهي است . كائنات بر مدار حقيقت مي چرخد و دنياي فاني بر مدار واقعيت ! و تا لحظه اي كه بشر زنده است و زندگي مي كند دائما مبارزه واقعيت با حقيقت را ادامه خواهد داد و در اين عسر و حرج پيوسته خواهد دويد تا روزي كه روحش به وصل يار پيوند خورده و تقديم منبع مطلق حقيقت گردد ...... + نوشته شده توسط صلاح در شنبه 17 شهریور1386 و ساعت
3:33 قبل از ظهر |
من اگر برخيزم ؛ همه برمي خيرند . تو اگر بنشيني ؛ من اگر بنشينم ؛ چه كسي برخيزد ؟ چه كسي با دشمن بستيزد ؟ چه كسي پنجه در پنجه ي هر روبه دراويزد ؟ دشت ها نام تو را مي گويند . كوه ها شعر مرا مي خوانند . كوه بايد شد و ماند ؛ رود بايد شد و رفت ؛ دشت بايد شد و خواند . حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر من و جور تو نيست . سخن از متلاشي شدن دوستي است ؛ و عبث بودن پندار سرور اور مهر سينه ام اينه ايست ؛ با غباري از غم . تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار . اشيان تهي دست مرا ؛ مرغ دستان تو پر مي سازند . اه ؛ مگذار ؛ كه دستان من ان اعتمادي كه به دستان تو دارد ؛ به فراموشي ها بسپارد . اه مگذار كه مرغان سپيد دستت ؛ دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد . من چه ميگويم ؛ اه ... با تو اكنون چه فراموشي ها ؛ با من اكنون چه نشستن ها ؛ خاموشي هاست . تو مپندار كه خاموشي من ؛ هست برهان فراموشي من . تو اگر بنشيني ! من اگر بنشينم ؛ چه كسي برخيزد ؟ چه كسي ... ؟ حمید مصدق + نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت
2:39 قبل از ظهر |
|
|