تبليغاتX
**** فراموش شده****

کودک همسایه می خندد

خانه همسایه را باغی است مالامال رنگ و بوی

چهره ها رنگ گل و خوشخوی

مردمانش صبح با آواز مرغان و شمیم نسترنها روی می شویند

خانه همسایه را آوازها شاد است

در میان خویش از پاکی و بهروزی سخن گویند

خانه همسایه آری سبز و آباد است

 

با پدر از شادکامی های آن همسایه می گفتم

چشم پر اندوه او برقی زد و آرام

چون نیاکانش خمار و رام

سر به سویی کرد و با انگشت

خانه همسایه دیگر نشانم داد

با تانی گفت:

"هیج می بینی؟

کودکان خانه همسایه دیگر همه غمگین و محزونند

چهره ها زرد است و پژمرده

چشمها بی حالت و مرده

کورسویی از امید و زندگانی نیست

ردپایی از صفا و مهربانی نیست

اسکلتها بیرق فقرند

گوشتی بر استخوانی نیست

از فرا دستان خود بگذر

بر فرو دستان و بر بیچارگان بنگر

جز صدای شوم جغد نکبت و ادبار

جز خرابی و تل آوار

زآنطرف آیا نصیبی هست؟"

 

از سخن ماند و خمار آلود لب بر بست

بعد لختی باز لب بگشود:

"هان پسر جان! شکر نعمت را به جا آور

شکرها بایست در افعال و در اندیشه داور!"

 

صبح روز بعد و صبح روزهای بعد

باز می دیدم

گوشهای من به سوی خانه همسایه شاد است

باز می دیدم که با حسرت

چشمهایم با شگفتی رو به سوی خانه همسایه خندان و آزاد است

وآن همه اندرز پر حکمت که می فرمود!

یاوه و بیهوده و باد است!!!

 

+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 8:33 قبل از ظهر |

امروز روز گستاخی بشر است

تصویری بی رنگ از حماقت نسل

پوششی از خرافه های مدرن

تحمیلی از حقارت فرد

...

امروز روز به سنگ دل بستن است

روز عشقهای نهفته در پستو

حضور آدمکهای تسخیر شده

بلوغ اندیشه های هزار در تو

...

امروز روز جنون انسانهاست

قدرتی از نمادهای دروغین

شمارشی از مدالهای کاغذی

در حجابی به رنگ نابودی

...

امروز روز تمسخر قرن است

فرو شدن در مرداب کسی بنام بشر

سکوتی برای رضایت تاریخ

تاریخی برای هدر شدن ورق

...

امروز روز فضاحت خط است

در کیفی بنام قانون

برای مقدس نمای بزک شده

در خاکی بنام سرزمین

...

امروز روز خیانت بشر است

هجوم رنگین توحش زده

در جشنهای یخی

تقدیم به انسانهای کوچک

از این نسل رسوا شده.

 

+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 29 مرداد1386 و ساعت 3:48 قبل از ظهر |
معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود ...
      
 و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
 پنهان بود ....
  
  ........ ولی آخر کلاسی ها 
 لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
 وان یک ... گوشه ای دیگر
 « جوانان » را ورق می زد .......
  
 برای آنکه بیخود ...های و هو
 می کرد و ..... با آن شور بی پایان
 تساوی های جبری را نشان می
 داد ......
              
 با خطی خوانا به روی تخته ای کز
 ظلمتی تاریک
 غمگین بود
 تساوی را چنین بنوشت :
 « یک با یک برابر هست ...»
  
 از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
 همیشه یک نفربايد بپاخیزد
 به آرامی سخن سر داد :
          
 تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
  
 معلم
 مات بر جا ماند .
    
 و او پرسید :
    
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
 آیا باز ......... یک با یک برابر
 بود ؟
 
 
 سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
  
 معلم خشمگین فریاد زد :
 آری برابر بود .
          
 و او با پوزخندی گفت :
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود
 آنکه زور و زر به دامن داشت
 بالا بود ...
 وانکه
 قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
 پایین بود ... !؟؟
  
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود
 آنکه صورت نقره گون ،
 چون قرص مه می داشت
 بالا بود ....
 وان سیه چرده که می نالید
 پایین بود ... !؟
  
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
 این تساوی زیر و رو می شد !!!
    
 حال می پرسم :
 یک اگر با یک برابر بود ...
      
 نان و مال مفت خواران
 از کجا آماده می گردید ؟
  
 یا چه کس دیوار چین ها را بنا
 می کرد ........؟
  
 یک اگر با یک برابر بود ...!
 پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
        
 یک اگر با یک برابر بود .....
 پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
  
 معلم ناله آسا گفت :
 بچه ها در جزوه های خویش
 بنویسید :
   
               یک با یک برابر ....
 نیست ......... 
  
 
           زنده یاد   خسرو گلسرخی
+ نوشته شده توسط صلاح در شنبه 27 مرداد1386 و ساعت 3:6 قبل از ظهر |
 
اگر غمی هست بگذار باران باشد
 
و این باران را
 
بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری .
 
و این جنگل های سر سبز
 
                                  در این جای
در آرزوی آن باشند
 
که مگر من ناگزیر به بر خاستن شوم
 
تا در درون من بیدار شوند .
 
 
 
من اما جاودانه بخواهم خفت
 
زیرا اکنون که من این چنین
 
در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند
 
بسان درختی
 
                 ریشه ها باز گسترده ام
 
 دیگر مرگ
 
 در کجاست ؟
 
اگر چه من از دیر باز مرده ام
 
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم می فشرد
 
صدای دم زدنم را همچنان بخواهد شنید .
+ نوشته شده توسط صلاح در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 3:54 قبل از ظهر |
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضاي خانه,كوچه,راه
در هوا,زمين,درخت,سبزه,آب
در خطوط در هم كتاب
در ديار نيلگون خواب
 
اي جدايي تو بهترين ترانه ي گريستن
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
 
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در كنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
 
نازنين من
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر هاي ناب
نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي ست
من تو را به خلوت خدايي خيال خود
بهترين بهترين من خطاب مي كنم
بهترين بهترين من...
 
فريدون مشيري
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 8:31 بعد از ظهر |
مرا به رقص باد و درخت کاري نيست ،
من از دريچه هاي بي پناهي گنجشک مي آيم
و از تنفس فقر
و آن جوجه هاي مرده ي بي سر
با آن دهان هميشه گشوده ي از حسرت ، سرشار  
مرا به تماشاي جشن برگ هاي بي خزان و کبوتران مست نيافريده اند ،
وقتي هنوز شاخه هاي خشک پندارم
سرشار از خوشه هاي نارس باران است  
من از قلب دردمند کلاغکي
که با تمام حجم سرخ و وسيعش
هنوز هم
بر مدار تنهايي آن تاک جوان مي چرخد 
من از ذهن منجمد سار هاي پيري آمده ام
که کودکانشان
براي هميشه ،
دل را به دودکش هاي پير شهر سپرده اند ،
و مترسک هاي استخواني ديروز را
با آن صليب هاي چوبي باريک
ـ در صلح بي ثمري ـ
براي هميشه از ياد برده اند ؛
من از تمدن سينه صاف کرده ي عصر ،
از سايه هاي متشخص برج هاي شهر
از شاعران گمنامي مي گويم
که پيمبران پا برهنه ي شهرند ،
ولي ميان آهن و سيمان
با مشتي الفاظ و انديشه و وحي
براي چيدن يک سيب
از خسته ترين درخت باغ
تنها مانده اند!
 
+ نوشته شده توسط صلاح در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 4:1 قبل از ظهر |
خشكيد و...
خشكيد و كوير لوت شد دريامان
امروز بد و از آن بتر فردامان
زين تيره دل ديو صفت، مشتي شمر
چون آخرت يزيد شد دنيامان
 
چه تفاوت؟!
گر زري و گر سيم زر اندودي باش
گر بحري و گر نهري و گر رودي باش
در اين قفس شوم چه طاووس، چه بوم
چون ره ابدي است هر كجا بودي باش
 
من باشم و...
نه نغمه ني خواهم و نه طرف چمن
نه يار جوان نه باده صاف كهن
خواهم كه به خلوتكده اي از همه دور
من باشم و من باشم و من باشم ومن!
"م.اميد، ارغنون"
 ***************************************************
همدلي
با من چو لب تو در سخن مي آمد
از وجد به رقص جان و تن مي آمد
هرچند كه با تو پابه پا مي رفتم
اي كاش دلت با دل من مي آمد!!
 
اما تو...
ياد داري كه به من مي گفتي
"هيچ كس، حتي تو!"
من سخن هاي تو باور كردم،
اما تو....؟!!!!
"حميد مصدق، شير سرخ"

 

+ نوشته شده توسط صلاح در پنجشنبه 18 مرداد1386 و ساعت 10:36 بعد از ظهر |

خانه ام آتش گرفته ست، آتشي جانسوز
هرطرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود.
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وزميان خنده هايم، تلخ
وخروش گريه ام، ناشاد
از درون خسته سوزان
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
خانه ام آتش گرفته ست، آتشي بيرحم
همچنان ميسوزد اين آتش
نقش هايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدان ها
روزهاي سخت بيماري.
از فراز بام هاشان، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتح شان بر لب
برمن آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب.
من به هرسو مي دوم، گريان از اين بيداد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
واي برمن، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان.
من به دستان پر از تاول
اين طرف را ميكنم خاموش
وزلهيب آن روم از هوش،
زآن دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود.
تا سحرگاهان كه مي داند، كه بود من شود نابود.
خفته اند اين همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد...


+ نوشته شده توسط صلاح در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 5:30 قبل از ظهر |

صداي آب مي آيد

 

صداي آب مي آيد، مگر

 در نهر تنهايي چه مي شويند؟

لباس لحظه ها پاك است.

ميان آفتاب هشتم دي ماه

طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.

طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.

چه مي خواهيم؟

بخار فصل گرد واژه هاي ماست.

دهان گلخانه فكر است.

***

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.

ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

***

چرا مردم نمي دانند

كه لادن اتفاقي نيست،

نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند

كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟

 

*****

 

((سهراب سپهري))

 

 

 

+ نوشته شده توسط صلاح در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 1:45 قبل از ظهر |

دیوار ،
سقف ،
دیوار ،
ای در حصار حیرت ، زندانی !
ای در غبار غربت ، قربانی !
ای یادگار حسرت و حیرانی !
برخیز!

ای چشم خسته دوخته بر دیوار!
بیمار ،
بیزار ،
تو ، رنگ آسمان را
از یاد برده ای
از من اگر بپرسی
دیری است مرده ای !

خود را نگاه کن ، به چه مانی
غمگین درین حصار ،
به تصویر!
........

بیرون ازین حصار غم آلود
جاری است زندگانی ، جاری است
دردا که شوق ، با تو غریبه است
دردا که شور از تو فراری است

برخیز ،
در مرهم نسیم بیاویز!
هر چند زخمهای تو کاری است!
.........

ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت
چشمی میان پنجره واکن .
همچون کبوتران سبکبال
خود را به هر کرانه رها کن
از این سیاه قلعه برون آی
در آن شرابخانه شنا کن
با یادهای کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند !
خورشید را به کوچه صدا کن !
برخیز!
...........

تا یک نفس برای تو باقی است
جای ِ به دل گریستنت هست
وقتِ دوباره زیستنت نیست
برخیز!

+ نوشته شده توسط صلاح در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 2:4 قبل از ظهر |