خانه همسایه را باغی است مالامال رنگ و بوی
چهره ها رنگ گل و خوشخوی
مردمانش صبح با آواز مرغان و شمیم نسترنها روی می شویند
خانه همسایه را آوازها شاد است
در میان خویش از پاکی و بهروزی سخن گویند
خانه همسایه آری سبز و آباد است
با پدر از شادکامی های آن همسایه می گفتم
چشم پر اندوه او برقی زد و آرام
چون نیاکانش خمار و رام
سر به سویی کرد و با انگشت
خانه همسایه دیگر نشانم داد
با تانی گفت:
"هیج می بینی؟
کودکان خانه همسایه دیگر همه غمگین و محزونند
چهره ها زرد است و پژمرده
چشمها بی حالت و مرده
کورسویی از امید و زندگانی نیست
ردپایی از صفا و مهربانی نیست
اسکلتها بیرق فقرند
گوشتی بر استخوانی نیست
از فرا دستان خود بگذر
بر فرو دستان و بر بیچارگان بنگر
جز صدای شوم جغد نکبت و ادبار
جز خرابی و تل آوار
زآنطرف آیا نصیبی هست؟"
از سخن ماند و خمار آلود لب بر بست
بعد لختی باز لب بگشود:
"هان پسر جان! شکر نعمت را به جا آور
شکرها بایست در افعال و در اندیشه داور!"
صبح روز بعد و صبح روزهای بعد
باز می دیدم
گوشهای من به سوی خانه همسایه شاد است
باز می دیدم که با حسرت
چشمهایم با شگفتی رو به سوی خانه همسایه خندان و آزاد است
وآن همه اندرز پر حکمت که می فرمود!
یاوه و بیهوده و باد است!!!
