تبليغاتX
**** فراموش شده****
 
اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست

يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري

يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدير يا قضاست

تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند

عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان مي که تر کنند دماغي به روز غم

يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامي به شاهراه مرادي بگستران

اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد

يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش

صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.
 

ميرزا علي نقي خان حکيم الممالک متخلص به حکيم
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 2:39 قبل از ظهر |
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
¤
-مپندارید بوم نا امیدی باز٬
به بام خاطر من می کند پرواز٬
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.
مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است-
مگر می٬این چراغ بزمِ جان٬مستی نمی آرد؟
مگر افیون ِ افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند٬
خماری جانگزا دارند.
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند!
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست.
گران خواب ابد٬در بستر گلبوی مرگ مهربان ٬ آنجاست!
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است.
همه ذرات هستی٬محو در رویای بی رنگ فراموشی است.
نه فریادی٬نه آهنگی نه آوائی٬
نه دیروزی٬نه  امروزی٬نه فردائی٬
جهان آرام و جان آرام٬
زمان در خواب بی فرجام٬
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!
سر از بالین ِ اندوهِ گرانِ خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا <<هر که را زر در ترازو ٬ زور در بازوست>>
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خونِ یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند.
سر از بالینِ اندوه ِ گران خویش بردارید
همه٬بر آستان ِ مرگ راحت٬ سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب ِ جان آرام ِ شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 2:14 قبل از ظهر |
حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
 
 
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
 
در کجا هستی نهان
 ای مرغ!
 
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر؟
 
هر کجا هستی ،
 بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
 
آفتابی شو!
 
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا
 
        
+ نوشته شده توسط صلاح در شنبه 23 تیر1386 و ساعت 7:23 بعد از ظهر |

در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد

روي درياي هراس انگيز

 

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز

 

و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج

مي زند بالاي هر بام و سرائي موج

 

و عبوس ظلمت خيس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -

مي كشد ديوانه واري

در چنين هنگامه

روي گام هاي كند و سنگينش

پيكري افسرده را خاموش.

 

مرغ باران مي كشد فرياد دائم:

- عابر! اي عابر!

جامه ات خيس آمد از باران.

نيستت آهنگ خفتن

يا نشستن در بر ياران؟ ...

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به زير لب چنين مي گويد عابر:

- آه!

رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...

من به هذيان تب رؤياي خود دارم

گفت و گو با يار ديگر سان

كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.

***

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب

باد مي غلتد درون بستر ظلمت

ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،

مرغ باران مي زند فرياد:

- عابر!

درشبي اين گونه توفاني

گوشه گرمي نمي جوئي؟

يا بدين پرسنده دلسوز

پاسخ سردي نمي گوئي؟

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:

- خانه ام، افسوس!

بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.

***

رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.

وپس نجواي آرامش

سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد

مي زند شب با غمش لبخند...

 

مرغ باران مي دهد آواز:

- اي شبگرد!

از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:

- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،

در شبي كه وهم از پستان چونان  قير نوشد زهر

رهگذار مقصد فرداي خويشم من...

ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان

كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسكين! زندگي زيباست

خورد و خفتي نيست بي مقصود.

مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:

مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند

مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.

ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير

كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را

در نشيب پرتگاه  مظلم خيزاب هاي هايل دريا

تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،

مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان

از تلاش بوسه ئي خونين

كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد

بر لبان زندگي داده ست؟

 

مرغ مسكين! زندگي زيباست ...

من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم

تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.

مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست!

***

اندر سرماي تاريكي

كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند

و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس

و زملالي گنگ

دريا

در تب هذيانيش

با خويش مي پيچد،

وز هراسي كور

پنهان مي شود

در بستر شب

باد،

و ز نشاطي مست

رعد

از خنده مي تركد

و ز نهيبي سخت

ابر خسته

مي گريد،-

در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل،

بين جمعي گفت و گوشان گرم،

شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد.

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

وندر اين هنگام

روي گام هاي كند و سنگينش

باز مي استد ز راهش مرد،

و ز گلو مي خواند آوازي كه

ماهيخوار مي خواند

شباهنگام

آن آواز

بر دريا

پس به زير قايق وارون

با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ.

***

مي زند باران به انگشت بلورين

ضرب

با وارون شده قايق

مي كشد دريا غريو خشم

مي كشد دريا غريو خشم

مي خورد شب

بر تن

از توفان

به تسليمي كه دارد

مشت

مي گزد بندر

با غمي انگشت.

 

تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد.

ابر مي گريد

باد مي گردد...

+ نوشته شده توسط صلاح در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 2:27 قبل از ظهر |
پیغام ماهی  ها
 
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
  ماهیان می گفتند:
       « هیچ تقصیر درختان نیست؛
                                               ظهر دم کرده تابستان بود،
 
                   پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
 وعقاب خورشید
                                                     آمد او را به هوا برد
                                                                               که
                                                                                    برد......
 به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
 
 برق از پولک ما رفت
                            که
                                رفت......
 ولی آن نور درشت ،
 عکس آن میخک قرمز در آب
 که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد
 چشم ما بود
              روزنی بود به اقرار بهشت
 
 
 
 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
 و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است »
 
 
               باد می رفت به سر وقت چنار
               من به سر وقت خدا می رفتم.
 
                                                              سهراب سپهری
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 8:36 بعد از ظهر |

چه بگویم؟ سخنی نیست.

می وزد از سر امید نسیمی،

لیک، تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

                              به ره اش

                                            نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

                        *                *               *

پشت درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پر

به کج اندیشی

                     خاموش

                                نشسته ست.

بام ها

        زیر فشار شب

                              کج،

کوچه

        از آمد و رفت شب بدچشم سمج

                                                        خسته ست.

                       *                 *               *

چه بگویم؟ سخنی نیست.

در همه خلوت این شهر، آوا

جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا

جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد

به ره اش

                نجوا را

                           نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست......

+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |

سلامت پرده بكارت اضطراب تاريخي زنان در جوامع سنتي و عقب مانده است . در جامعه ما حفظ بكارت و دست نخورده بودن زن ارزشي است كه در طول ساليان ،تقديس و بر او تحميل شده است .زن مجبور است تا هنگام ازدواج رسمي و اعلام عمومي رابطه جنسي، پرده بكارت خود راسالم نگهدارد ، چرا كه مرد فارغ از هرگونه نگراني از فاش شدن رابطه جنسي خود قادر به كشف راز زن است. حفظ بكارت براي زنان همواره متضمن محروميت ، انزوا ، و به پستو رانده شدن بوده است و او را به موجودي پردردسر و مايه زحمت خانواده تبديل كه بايد تحت مراقبت و نظارت قرار گيرد ، از فعاليتهاي اجتماعي و از كار و تحصيل و مسافرت بازداشته شود تا از جاده سلامت خارج نگردد و به طور سالم و دست نخورده تحويل شوهر گردد. آسيب ديدن پرده بكارت پيش از ازدواج رسمي ، لكه ننگ و بي آبرويي بر دامان زن خواهد نشاند و تمام زندگي او را تحت تاثير قرار مي دهد .رابطه جنسي پيش از ازدواج به منزله سقوط اخلاقي تلقي شده عواقب وحشتناكي را براي زن رقم مي زند كه يا قرباني غيرت مردان خانواده مي شود يا طرد مي گردد يا خودكشي مي كند ويا راه به تن فروشي مي برد. اين از مشكلات زنان در جامعه اي است كه زن صرفا يك شئ و كالاي جنسي به شمار مي رود وازدواج براي او حكم معامله اي را دارد كه لازم است رضايت مشتري را به هر قيمتي تامين نمايد.
پرده بكارت يك جزء طبيعي آناتومي دستگاه تناسلي است كه در جوامعي كه عفت وپاكدامني زن مقدس شمرده مي شود تبديل به نقطه ضعف و ابزار مچ گيري زنان شده است .البته اين فرض كه هميشه سلامت پرده بكارت به معناي عدم وجود سابقه رابطه جنسي مي باشد از نظر علمي مردود است چرا كه غشاء هيمن يا پرده بكارت به طور طبيعي داراي انواع مختلف است كه برخي از انواع آن حتا در صورت نزديكي هم آسيب نمي بيند و در معاينات پزشكي نيز قابل تشخيص نمي باشد. برخي از زنان به طور طبيعي بدون اين غشاء متولد مي شوند. به اين ترتيب اصولا نمي توان با اتكاء به سالم بودن يا نبودن پرده بكارت در مورد وجود سابقه رابطه جنسي قضاوت نمود.
در جامعه ما ،گاه علم به خدمت سنت هاي پوسيده وگنديده درآمده و به ابزار پيشبرد اهداف مرتجعان و كهنه پرستان تبديل شده است .از جمله اين سنتها پي بردن به باكرگي عروس است كه تا پيش از اين زنان سالخورده و سنتی فامیل بر در حجله اش انتظار مي كشيدند و به ديدار دستمال خوني هلهله برمي آوردند ،اما حالا پزشكان به ياري واپس گرايان آمده و براي عروس گواهي عكس دار باگركي صادر مي كنند تا اين سند تحقير و بي اعتمادي نسبت به زنان ، شوهر و بستگان را از آك بند بودن كالاي مورد معامله مطمئن گرداند.
شرط ازدواج قرار دادنٍٍِِ اين گواهي علاوه بر تحقير زن وتجاوز به حقوق انساني او، و تاييد بردگي زنان ،حاكي از بي اعتمادي نسبت به زن است . ناگفته پيداست چنين ازدواجي كه بر بي اعتمادي و اتهام بنيان گذاشته مي شود نه مي تواند موفق باشد و نه مي تواند دوام آورد . اين ازدواج بدون شك يك معامله مبتذل است كه نه نشاني از عشق دارد و نه رنگي از انسانيت.

ظاهرا زنان براي تبرئه کردن خود از اتهامات بعد از ازدواج به اين حقارت تن درمي دهند.اما در هرحال معاينه پرده بكارت با هر توجيهي كه صورت گيرد صد درصد به نفع مردان تمام مي شود ؛ چون مرد اينك برخلاف گذشته ، قادر است پيش از آن كه ازدواج سر بگيرد ، به كمك يك معاينه ساده به آك بند بودن زن پي ببرد كه اگر نباشد از همان آغاز قال قضيه كنده مي شود .ولي اگر بخواهد طبق سنت گذشته به انتظار شب زفاف و حجله بماند و تازه آن وقت باكره نبودن زن بر او عيان شود هم در اثبات ادعاي خود با مشكل مواجه مي شود هم بايد مقداري از بار بي آبرويي زن را به دوش بكشد و هم در صورتي كه خواهان طلاق باشد بايد مهريه زن را بپردازد .مهريه هم چنان كه از اصول تابناك قانون ازدواج و طلاق برمي آيد بابت نزديكي و استفاده جنسي از زن پرداخت مي شود و گرنه ازدواج به تنهايي حقي براي زن ايجاد نمي كند. و همين ازدواج رسمي را تا حد يك تن فروشي قانوني تنزل مي دهد.
معاينه پرده بكارت كم كم در حال رواج و تبديل شدن به يك رسم وسنت است و حتا دختران تحصيلكرده هم با توسل به اصل « آن را كه حساب ....» مجبور به انجام اين معاينه مي شوند و بيم آن مي رود كه با توجيهات بي پايه واساسي مثل پيشگيري از اختلافات و اتهامات پس از ازدواج انجام چنين معاينه اي به امري اجباري و قانوني تبديل شود. بدون شك چنين معاينه اي چه به صورت اختياري و از طرف خانواده ها و چه به صورت اجباري و قانوني از مصاديق نقض حقوق زنان است و بر همه حاميان حقوق زنان است كه در مقابل اين عمل متحجرانه و ارتجاعي با تمام قوا قد علم کنند.

  نظرتون خیلی مهمه پس نظر بدین

 

 

+ نوشته شده توسط صلاح در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |

 

اگر نمي تواني بلوطي برفراز تپه اي باشي
بوته اي دردامنه كوهي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه كنا راه ميرويد
 
اگرنميتواني درخت باشي بوته باش
اگر نمي تواني بوته اي باشي علف كوچكي باش
وچشم اندازكنار شاهراهي را شادمانه تركن
 
اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه !
همه مارا كه ناخدا نمي كنند
اما ملوان مي توان بود
 
دراين دنيا براي ما كاري هست
كارهاي بزرگ وكارهاي كوچكتر
وآنچه وظيفه ماست چندان دورازدسترس نيست
 
اگر نميتواني بزرگراه باشي كوچه راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ستاره باش
با بردن وباختن اندازه ات نمي گيرند

هرآنچه هستي بهترينش باش
آندره مالرو

 

 

+ نوشته شده توسط صلاح در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 0:26 قبل از ظهر |
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟

فريدون مشيري
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 7:38 بعد از ظهر |

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت


 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 11 تیر1386 و ساعت 3:44 بعد از ظهر |