تبليغاتX
**** فراموش شده****
من اگر ديوانه ام
با زندگي بيگانه ام
 
مستم اگر ، يا گيج وسرگردان و مد هوشم
اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت
 
اگر فرياد منطق هيچ تاثيري ندارد
در دل تاريک و گنگ و لال و صاحب مرده گوشم
 
شما اي مردم عادي
که من احساس انساني خود را
 
بر سرشک ساده رنج فلاکت بارتان
بي شبه مديونم
 
ميان موج وحشتناکي از بيداد اين دنيا
در اعماق دل آغشته با خونم
 
هزاران درد دارم
 
هزاران درد دارم
 
*******************************************
ميگفت : شاعر ! آخر زماني روح تو وسعتي بي پايان داشت
 
بر وسعت روح تو چه گذشت؟؟؟؟
 
فرياد کردم : خاموش ! با من دگر از وسعت روح حرف مزن
 
همه هرچه تنگ نظري ديدم ، در وسعت روح خودم گم شد
 
آنقدر گم کردم ، تا وسعت روحم پر شد .... پر شد از يک
 
مشت تنگ نظري
+ نوشته شده توسط صلاح در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 و ساعت 3:47 قبل از ظهر |

حالمان بد نيست غم کم می خوريم           کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب                 از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

  خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

 سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 يک شبه بيداد آمد داد شد

 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

 عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است            کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق  سردرگم  شدم                             عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم              هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست                     بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

 من که با دريا تلاطم کرده ام                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گويم که خاموشم مکن             من نمی گويم فراموشم مکن

 من نمي گويم که با من يار باش             من نمی گويم مرا غم خوار باش

 من نمی گويم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 روزگارت باد شيرين! شاد باش                دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما ياری نبود                      قصه هايم را خريداری نبود!!!

 وای! رسم شهرتان بيداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

 از درو ديوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

 اينهمه خنجر دل کس خون نشد             اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

 آسمان خالی شد از فريادتان                 بيستون در حسرت فرهادتان

 کوه کندن گر نباشد پيشه ام                 بويی از فرهاد دارد تيشه ام

 عشق از من دورو پايم لنگ بود              قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود              تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

 هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت 

 چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 " ما زياران چشم ياری داشتيم       خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

+ نوشته شده توسط صلاح در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 3:13 قبل از ظهر |

بــطور حتم موارد بسیار زیادی وجود دارند که یک مرد هیچ وقـت نـمی خـواهـد از زبان همسرش بشنود. "بریم خريد " یـکی از آنهاست.

با شنیدن چنین عباراتی متوجه خواهید شـد کـه کل بعدازظهرتان در کنار اتاق پرو خانم تلف خواهد شـد.
"تــو مـثـل پـدرت هسـتـی" یـکی دیـگر از این عبارات نـا گـوار اسـت و بـدتـر از آن شنـیـدن " تـو مـثـل پـدرم رفتار مـی کـنـی" اسـت که می تواند به طور جدی مردها را آزار دهـد.

در ایـن قـسـمـت چـنـد نـمـونـه از وحـشتـنـاک ترین ، مــهیب ترین، دلخراش ترین و آزاردهنده ترین کلماتی را که یـک زن می تـوانـد در بـرابـر شوهرش بـر زبان بیاورد را ذکر کرده ایم.

10- من داشتم فکر می کردم که ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر او به شما بگوید که " من فکر می کنم..." شما واقعا باید با مسئله جدی برخورد کنید. من با شما شرط می بندم که موضوع بحث چیزی جز ازدواج، ارتباط جنسی و یا یک پایان تلخ نخواهد بود. خانم ها معمولا چنین مسائلی را به روش های مختلف بیان می کنند مثلا: "تو چرا منو دوست داری؟" و یا "آیا تا حالا در مورد آینده فکر کردی؟". در برخورد با این مسائل شما باید همیشه یک راه فرار زیرکانه در سر داشته باشید و چه کاری بهتر از تغییر موضوع بحث.

9- مرد باش
ــــــــــــــــــــ
هیچ چیز به اندازه زیر سوال بردن مردانگی آقایون دردآور نیست. شما می توانید به راحتی مردانگی خود را با سبيلتان! اثبات كنيد و از این طریق او را شرمنده کنید. اما اگر نمی خواهید کار به این جا کشیده شود می توانید موضوع بحث را عوض کنید. به عنوان مثال "آیا تو خودت یک زن کاملی؟ شاید به خاطر همینه که اینقدر غر میزنی"

8- پدر و مادرم می خواهند تو را ببینند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مفهوم این عبارت از دو مورد خارج نیست:

- رابطه شما کاملا جدی می شود و اتفاقات مهمی در حال وقوع است.

- قرار است تا مشکلات روانی شما در زیر میکروسکوپ روان شناسی خانواده مورد بررسی قرار گیرد.

تنها کاری که از دست شما بر می آید این است که امیدوار باشید تا پدر خانواده به یاد تعمیر آن چند سیم چین قدیمی که دارد نیفتد.

7- سرم درد میکنه
ــــــــــــــــــــــــــــــ
عبارت مذکور به این معناست که امشب ابراز عشق و علاقه تعطیل است، رفیق. اما شما در این مورد هم می توانید او را گول بزنید. اگر احساس می کنید که او اصلا دوست ندارد که شهوت شما را فرا بگیرد، می توانید یک عدد آسپرین برای سردردش به او بدهید. این کارخود به خود همه چیز را روبه راه می کند.

6- نامزد قبلیم این کار رو نمی کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چون شما هیچ وقت در مورد روابط قبلی خود با او صحبت نمی کنید به همین دلیل انتظار ندارید که او هم در این مورد با شما صحبت کند. در چنین شرایطی او شما را علنا با مردی مقایسه می کند که خودش او را به زباله ها سپرده! اوه، خدای من، خیلی سریع از خودتان دفاع کنید.

5- به چی فکر می کنی؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خانم ها خیلی کنجکاو هستند. آنها باید از تمام افکار، احساسات، علایق، عقاید، گمان ها و اشارات شما سر دربیاورند. از سوی دیگر آقایون اصلا دوست ندارند که در مورد همه چیز کاوش کنند و بحث راه بیندازند. سکوت آنها را بیشتر راضی نگه می دارد.

4- به نظرت اون خوشگله؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطمئنا او شما را دیده که در حال نگاه کردن به آن خانم زیبا که عقل و هوش را از سر میبرد بوده اید. اصلا مهم نیست که تا چه حد زیرکانه و پنهانی نگاه می کردید، در هر حال او متوجه شده است. بنابر این اگر بگویید "نه" او می داند که شما دروغ می گویید و بحث و جدل آغاز خواهد شد. پس باز هم زمان استفاده از حقه های هنرمندانه است: "یک کم، ولی خیلي چاقه" و بعد هم برای اتمام قضیه دعا کنید.

3- چه تغییری کردم؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به طور حتم اگر نتوانید تشخیص دهید گرفتار درد سر بزرگی می شوید. و هر چه مدت زمان بیشتری را برای جواب دادن صرف کنید او نا امید تر شده و شما را احمق تر فرض می کند. زمانی که شما بالاخره فریاد می کشید " اوه، مدل موها تو عوض کردی!" او از عصبانیت منفجر می شود و گوشواره های جدیدش را به زمین پرتاب می کند و میرود.

2- دوستم نامزد کرده / باردار شده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید این عبارت در نگاه اول بی خطر به نظر برسد البته تا زمانیکه صدای او نازک نشده و نا امیدی در آن موج نزند. شما باید بدانید که منظور واقعی او چیست: " کی ما نامزد می کنیم / بچه دار می شویم؟" مسیر انحرافی فوق العاده در این قسمت این است که به ظاهر وانمود کنید که همه چیز را قبول می کنید. اما متاسفانه هیچ کاری از دست شما بر نمی آید هنگامی که او به کنار شما بیاید و با صدای آرام بگوید: "من باردارم". موفق باشی رفیق.

1- ما باید با هم صحبت کنیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به خاطر داشته باشید که هیچ چیز مثبتی در مورد این عبارت وجود ندارد. شما باید انتظار بر هم خوردن رابطه و یا شرکت در یک بحث طولانی که چطور نمی تواند نیازهای او را براورده کنید را داشته باشید. به هر حال هیچ یک از موارد ذکر شده خوشایند نیستند و نمی توانید کار چندانی نسبت به آن انجام دهید. این عبارت یک ضربه شست واقعی است. حال تصور کنید که او از شما سوال کند " تو فکر می کنی من چاقم؟" هیچ چیز بدتر، نیشدارتر و آزاردهنده تر از این وجو ندارد. به هر حال همه چیز به خودتان بستگی دارد.

راه فرار
ــــــــــــــــــــ
در حالیکه هیچ یک از مردها دوست ندارند که عبارات مذکور را بشنوند، ولی متاسفانه مجبور هستند. بعضی از آنها را می توان تا حدودی تحمل کرد اما تنها کاری که می توانید انجام دهید این است که خود را برای شنیدن آنها آماده کنید.

+ نوشته شده توسط صلاح در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 2:50 قبل از ظهر |

 

عجب عدلی خدا دارد

اگر من جای او بودم ، اگر من جای او بودم

براستی ، اگر من جای او بودم چه می کردم

حجاب نا امیدی از چهره ی خسته و فرسوده انسان ، پاک می کردم

بساط نامرادی و ستم ، در خاک می کردم

 

اگر من جای او بودم

به اندام ظریف و چشمان سیاه دخترک ، جان می دادم

به دستان خسته و صورت سرخ پدر، نان می دادم

بنی آدم همه اعضای یکدگر می کردم

یک با یک برابر می کردم

در آفرینش ، همه ز یک گوهر می کردم

 

سحر می گفت ، خدا را در خواب دیدم

ولی ای کاش یک لحظه ی بیدار در کنارم بود

در عرش کبریائی ، لحظه ای آرام نمی آسود

دست در دستان من می داد

مثل آن دخترک ، چشم می بست و جامه ی حسرت به تن می داد

سر چوب پاره ی عشقش ، سرخ می دید

 

اگر من جای او بودم

هر چه بد بود، می بردم ، اندازه می کردم

مه و خورشید می رویاندم، جهان را تازه می کردم

بدست ظالمان ، زنجیر ناتوانی می دوختم

جامه ی تزویر و ریا ، به آتش آه مظلومان ، می سوختم

عجب عدلی خدا دارد...

 

اگر عدل و عدالت ، اینچنین جامه ای زیباست

وگر عادل ، خدای قادر و یکتاست

منم ، ابلیس طغیانگر

کمان آرشم در دست ، زبان حلاج در کام

ولی

 

(( ای دریغا شب روان کز نیمه راه

                                            می کشد افسون شب در خوابشان))

 

+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 و ساعت 2:49 قبل از ظهر |
نحوه دوشيدن شير 2 گاو شما از ديدگاهاي مختلف
 
سوسياليسم: دو گاو داريد. يكي را نگه مي‌داريد. ديگري را به همسايه خود مي‌دهيد
 
كمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را مي‌گيرد تا شما و همسايه‌تان را در شيرش شريك كند
 
فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت مي‌دهيد. دولت آن را به شما مي‌فروشد
 
كاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را مي‌دوشيد. شيرها را بر زمين مي‌ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند
 
نازيسم: دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي مي‌كند و هر دو گاو را مي‌گيرد
 
آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را مي‌كشند و همديگر را مي‌دوشند
 
ساديسم: دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي مي‌كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي‌اندازيد
 
آپارتايد: دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي‌دهيد ولي گاو سفيد را نمي‌دوشيد
 
دولت مرفه: دو گاو داريد. آنها را مي‌دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي‌دهيد
بنوشند
 
بوروكراسي: دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي‌كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد
 
سازمان ملل: دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي‌كند. آمريكا و
انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي‌كنند. نيوزلند راي ممتنع مي‌دهد
 
ايده آليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. همسر شما آنها را مي‌دوشد
 
رئاليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را مي‌دوشيد
 
متحجريسم: دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد
 
فمينيسم: دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد
 
پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد. از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي‌كند
 
ليبراليسم: دو گاو داريد. آنها را نمي‌دوشيد چون آزاديشان محدود مي‌شود
 
دموكراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايه‌ها راي مي‌گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه

سكولاريسم: دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست
+ نوشته شده توسط صلاح در یکشنبه 16 اردیبهشت1386 و ساعت 3:47 قبل از ظهر |


ای قوم اگر سنگ ببندم شکمم را

حاشا که به نانی بفروشم قلمم را

با مردم آینده بگویید ، بسازند

از تیغه شمشیر، ضریح حرمم را

با من سخن از مرگ نگویید، که دیدم

صد سال جلوتر ز وجودم، عدمم را



 
آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست ، بخند

+ نوشته شده توسط صلاح در یکشنبه 16 اردیبهشت1386 و ساعت 3:32 قبل از ظهر |

کنون رزم virus و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي disk داد   بگفتا به رستم که اي نيکزاد 
در اين disk باشد يکي file ناب که بگرفتم از سايت افراسياب 
برو خرمي کن بدين disk هان که هم نون و هم آب باشد در آن 
تهمتن روان شد سوي خانه اش  شتابان به ديدار رايانه اش
دگر صبر آرام و طاقت نداشت  مر آن disk را در drive اش گذاشت 
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت  يکي list از root ديسکت گرفت
در آن disk ديدش يکي file بود بزد enter آنجا و اجرا نمود 
به ناگه چنان سيستمش کرد hang  که رستم در آن ماند مبهوت و منگ 
تهمتن کلافه شد و داد زد  ز بخت بد خويش فرياد زد 
چو تهمينه فرياد رستم شنود  بيامد که ليسانسش رايانه بود 
بدو گفت رستم همه مشکلش  وزان disk و برنامه قابلش 
چو رستم بدو داد قيچي و ريش  يکي ديسک bootable آورد پيش 
يکي toolkit اندرآن disk بود  بر آورد آن را و اجرا نمود 
به ناگه يکي رمز virus يافت  پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش مر از bootsector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit  که هر byte آن گشت هشتاد bit 
به خاک اندر افکند virus را تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش  که اين بار بگذشت از پل خرش 
دگر بار برنامه اين سان مکن  ز رايانه اصلا تو صحبت مکن 
قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر disk ز اسفنديار 
   
+ نوشته شده توسط صلاح در یکشنبه 16 اردیبهشت1386 و ساعت 3:27 قبل از ظهر |

بهتر است
زشتروئي پيش من از زشتخوئي بهتر است
لال بودن صد ره از بيهوده گوئي بهتر است
عيبجوئي از كسان عيب مرا زائل نكرد
عيب خود پيراستن از عيبجوئي بهتر است
پيش دشمن خنده كن گيرم دلت در گريه است
هرچه يكروئيست به ، اينجا دوروئي بهتر است
از سبك سيري بود پيمانه سرگردان ببزم
گوشه اي بگزين وسنگين شو سبوئي بهتر است
با لئيمان چون نشستي دست ودل بازي مكن
نزد دون همت زهمت صرفه جوئي بهتر است
چند ميبايد پي يك لقمه نان خواري كشيد
مردن ورستن از اين بي ابروئي بهتر است
حامد ار گوئي سخن با شيوه صائب بگوي
طرز صائب در سخن از هرچه گوئي بهتر است



 ای کاش
...
کاش
راه زندگی، در پای دل خاری نداشت
یا که چون دارد، فراز و شیبِ دشواری نداشت
کاش
از پا در نمی افتاد، هر سو  رهروی ست
یا که تا سر منزلِ خود، راه بسیاری نداشت
کاش
خیل دلبران، پنهان نمی کردند روی
یا که چشم بیدلان، حاجت به دیداری نداشت
کاش
از روز نخستین خارزارِ ِ این وجود
روزنی از دیده ی حسرت، به گلزاری نداشت
کاش
جانِ پاک، با این خاکدان خو می گرفت
یا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاری نداشت
کاش
هر باطل نمی شد عرضه بر اَفهام خلق
یا متاع کفر و دین، هریک خریداری نداشت
کاش
واعظ لب فرو می بست از گفتار نیک
یا خلاف آنچه گوید، زشت کرداری نداشت
کاش
از خوی پزشکان بود کمتر جلبِ مال
یا که جمع بینوایان، هیچ بیماری نداشت
کاش
فکر بیش و کم در مغز انسانی نبود
تا که بارِ زندگانی، هیچ سرباری نداشت
کاش
چشم و گوش هر کس بر حقایق باز بود
تا که دیگر عِلم و دین پوشیده اسراری نداشت
کاش
هر کس دعویِ اسلام و ایمان می نمود
از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاری نداشت
کاش
هر گندم نمای جو فروش از هر کنار
در میان شهر کوران، گرم بازاری نداشت
کاش چشم نیم مستی هوش از «الفت»
می ربود
تا که با سود و زیانِ دیگران کاری نداشت
 

+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 5:0 قبل از ظهر |
خلقت زن ....
 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند 
 
+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 4:55 قبل از ظهر |

راز شب


شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
 
زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را بوسید با گیسوی خویش
 
گفتمش ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسه ی ما را که دید؟
 
قصه پردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود
 
غنچه ی خاموش او چون گل شکفت
بر من از حیرت نگاهی کرد وگفت
 
با خبر از راز ما گردید شب
بوسه ای دادیم ان را دید شب
 
بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید وبه موج اب گفت
 
موج دریا جانب بارو شتافت
راز ما گفت وبه دیگر سو شتافت
 
قصه را بارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی زان راز گفت
 
 گفت قایق هم به قایق بان خویش
انچه را بشنید از یاران خویش
 
مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود اشفته از تشویش او
 
لیک درد اینجاست که ان نا پخته مرد
با زنی ان راز را ابراز کرد
 
گفت با زن مرد غافل راز را
ان تهی طبل بلند اواز را
 
لا جرم فردا از ان راز نهفت
 قصه گویان قصه ها خواهند گفت
 
زن به غمازی دهان وا میکند
راز را چون روز افشا می کند

+ نوشته شده توسط صلاح در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 4:5 قبل از ظهر |