
خالي كه ميشي، حس ميكني رسيدي به جائي كه همه چيز يه جور ديگه است. هيچ چيز اين دنيا با معيار هاي تو جور در نمي آد ، پس ديگه چه فرقي ميكنه كه كجاي كار باشي؟ اصلا بقيهء زندگي چطوري سپري بشه ويا اصلا نشه، چه تفاوتي برات داره؟ وقتي كه مي بيني تمام باورهاي متبلور انساني ات ، با يك رفتار پلشت به هم مي ريزه، ديگه دنبال بقيهء ماجرا نيستي. فقط دلت از اين مي سوزه كه اين همه احساس، اون هم از نوع داغش!، خرج طرف كردي كه دست آخر هم بهت بگن كه اشتباه كردي .!!!؟
آدم ها تو شكار لحظه ها متفاوت عمل ميكنند. بعضي ها آنقدر بلندند كه براي رسيدن بهشون بايد تمام نبردبون هاي دنيا را به هم وصل كني!،تازه وقتي كه مي خواهي بري به طرفشون ، متوجه ميشي كه مي ترسي از اين كه وسط راه پرت بشي توي يك برهوت وبا مخ بياي روي زمين، اينه كه از خودت ميپرسي،: راستي اگر بخواهي يك لحظه از شكار هاي زندگي خودت را انتخاب كني، دست روي كدوم لحظه ميگذاري؟ يعني آبي ترين لحظهء زندگيت كدوم لحظه است؟
تمام گذشته ات را ورق مي زني، پر از لحظه هاي سپيد و سياه، لحظه هاي گنگ انتظار ، لحظه هاي داغ وپر التهاب بيقراري، دلتنگي، افسرده گي، خاموشي، سكوت، تاسف، اشك، لبخند!، سوختن ، ترسيدن، له شدن، خراب شدن!، آواره شدن، وحشت كردن، لبريز شدن از عشق، از محبت، و ابري شدن و هي باريدن تو شوره زار بي انتهاي زندگي…
مگر ميشه زندگي پر ماجرا داشته باشي و دلت براي يكي از اون لحظه ها تنگ نشه؟ بي اختيار پاسخ به خودت ميدي كه: نه نمي شه…؟!! اين همه احساس بالاخره يه جائي براي اعتماد كردن درش پيدا نمي شه؟ اما خوب كه فكر ميكني مي بيني كه نه…؟!!!اينجاست كه با خودت ميگي : اگه راستش را بخواهي دلت براي حتي يك دقيقه از اون لحظه ها هم تنگ نشده. نه اينكه كل زندگي گذشته ات را رد كني نه ، چرا پرت وپلا ميگي؟ چرا اين همه پلشت فكر ميكني؟ بعد با خودت مي انديشي كه روي صحبتت با لحظه هاي گيج از آدم هائي است كه خيال ميكردي دوستت دارند . …!!! و تصورت اين بود كه اونها بهترين دوستانت هستند!!، اشكت در مي آد از اينكه اين همه اعتماد حتي يه دفعه هم جواب نداده باشه، ولي آخه مگر ميشه؟ بعد به خودت ميگي : حالا كه شده!!، حتما يه جاي كار ايراد داره، يه جاي قضيه لنگ مي زنه، اما به خودت كه رجوع ميكني ، نقطهء سياهي نمي بيني، تمام عمرت به غير از اونجاهائي كه ديگه نفهميدي، يا بيشتر از اون درك نكردي، يك رنگ بودي؟!!!،آخه هميشه از خودت پرسيدي : مگر براي درست زندگي كردن به غير از اين( يك رنگي )كه تو مي شناسي،رنگ ديگه اي هم هست ؟ اما خوب كه نگاه ميكني مي بيني كه بعله!!!، بيشترين رنگ هاي موجود دنيا سياست…!!!
يعني آدم هاي زيادي هستند كه دوست دارند مثل شب كور توي شب شكار كنند.از پشت پنجرهء سياه شب به زندگي ديگران نگاه كنند. آخه فقط توي شبه كه بدون دغدغه توي چشمات نگاه مي كنند، و بهت راحت دروغ ميگند.!!! اما تو كه از تمام رنگ هاي تيره نفرت داري، پس با تو چرا اينطوري رفتار ميكنند؟ جوابي نميگيري، باخودت ميگي بايد نوع ديگري رفتار كني، يعني درست مثل خودشون. بعد بلافاصله به خودت نهيب مي زني: اي احمق!!! پس در اون صورت چه فرقي بين تو وديگران وجود داره؟ باز به خودت برميگردي و ميبيني كه نه ، تو يه جور ديگه اي هستي…؟!!!
وقتي اين جوري حرف مي زني شايد خيال كنند كه تو خودت را منزه و پاك ميدوني؟ و يعني هيچ عيب و نقصي نداري،!!؟ اگر اينطوري باشه كه پس معصومي؟!، پس بيگناهي، بي اشتباهي؟، اما نه به خدا، تو باورت شده كه انساني، يه انسان با معيارهاي ريزو درشت سبز و آبي دوست داشتن،عشق ورزيدن، محبت كردن،وسوختن براي روشن كردن ديگران،حالا اگر كمتر جواب گرفتي، يا اگر گاهي احساس ميكني كه جواب نمي ده، پس عيب از تو نبوده!!، حتي هرگز اين تصور را نداشتي كه ديگران تورا نمي فهمند، چون اگر واقعيت داشته باشي ، مگر ميشه كه واقعيت شناخته نشه؟حتي اگر حقيقت براي مدتي پشت ابرهاي سياه صحنه سازي و مصلحت گرائي ديگران پنهان بشه…......
و توي اين غروب دلتنگ وكسل كنندهء بي محبتي ، با تلنگر شعرگونهء چشمان سياهي ، تمام زير وبم زندگي گذشته ات زيرو رو مي شه، ودلت تا انتهاي وجودت شروع به طپيدن ميكنه؟!! يك حس غريبي بدون اينكه بفهمي، باران وار بهت يك سايه زلال و روشني را هديه ميكنه. باورت نمي شه كه كسي اومده تا تورا براي يك دنيا پرستش آماده كنه و دلت را پرت كنه تو پنجره هاي داغ خيال و ببرتت توي اون طرف شبانه هاي لطيف و باران زدهءتلاونگ بيدار شدن خورشيد عشق…؟
اونجاست كه احساس ميكني تو دستاي مهربونش يه سبد رازقي بارون خورده، و توي دلش يك بغل آشنائي داغ را ، زير چتر سياه وبلند مژه هاي قشنگ چشمانش پنهان كرده. تازه توي اون لحظه است كه براي اولين بار حس ميكني چقدر به رنگ سياه علاقه داشتي و خودت بي خبر بودي؟!!! با هر نگاه ، رديف ،رديف، گل هاي قرمز و سپيد ميخك را، تو كنار جاده هاي خلوت و خاكي دلت مي كاره، و با هر خنده، سبد،سبد، ياس و نيلوفر و نسترن را سخاوت مندانه مي ريزه تو بغلت وازت مي خواد كه اونها را نوازش كني…، دستت را مي گيره و مي بره پشت يه پنجرهء چوبي، كه باز مي شه به يك جلگهء سبز محبت و صفا و صميميت، تازه خوب كه دقت ميكني ، توي ژرفاي عميق چشمانش، يه جنگل رازگون و صميمي را مي بيني كه بي تابانه بهت زل زده!!، توي عطر انديشه هاي بكرش با واژه هائي آشنا ميشي ، كه تا بحال هرگز از كس ديگري نشنيده بودي،بعد با يك صداي نم دار وملتهب،كه نغمه هاي مستانهء يك فاختهء ماده را برات تداعي ميكنه، آرام ودل انگيز صدات مي زنه، با اين صدا انگاري داري مثل بوته هاي خشك وتبدار اسپند گر مي گيري و شعله ور مي شي، حال كسي را پيدا كردي كه انگار يك پاتيل شراب ناب و ارغواني! را . لاجرعه سر كشيده، مي ري توي خلسه و داغ، داغ ميكني،بعد در حالي كه داري براي اولين مرتبه شايد؟!!، از ته دل مي خندي،بدون اينكه خودت بفهمي كه داري چيكار ميكني و چي ميگي، توي عميق ترين گوشهء چشمان خمارش زل ميزني و ميگي: دوستت دارم..!!!
آدم ها تو شكار لحظه ها متفاوت عمل ميكنند. بعضي ها آنقدر بلندند كه براي رسيدن بهشون بايد تمام نبردبون هاي دنيا را به هم وصل كني!،تازه وقتي كه مي خواهي بري به طرفشون ، متوجه ميشي كه مي ترسي از اين كه وسط راه پرت بشي توي يك برهوت وبا مخ بياي روي زمين، اينه كه از خودت ميپرسي،: راستي اگر بخواهي يك لحظه از شكار هاي زندگي خودت را انتخاب كني، دست روي كدوم لحظه ميگذاري؟ يعني آبي ترين لحظهء زندگيت كدوم لحظه است؟
تمام گذشته ات را ورق مي زني، پر از لحظه هاي سپيد و سياه، لحظه هاي گنگ انتظار ، لحظه هاي داغ وپر التهاب بيقراري، دلتنگي، افسرده گي، خاموشي، سكوت، تاسف، اشك، لبخند!، سوختن ، ترسيدن، له شدن، خراب شدن!، آواره شدن، وحشت كردن، لبريز شدن از عشق، از محبت، و ابري شدن و هي باريدن تو شوره زار بي انتهاي زندگي…
مگر ميشه زندگي پر ماجرا داشته باشي و دلت براي يكي از اون لحظه ها تنگ نشه؟ بي اختيار پاسخ به خودت ميدي كه: نه نمي شه…؟!! اين همه احساس بالاخره يه جائي براي اعتماد كردن درش پيدا نمي شه؟ اما خوب كه فكر ميكني مي بيني كه نه…؟!!!اينجاست كه با خودت ميگي : اگه راستش را بخواهي دلت براي حتي يك دقيقه از اون لحظه ها هم تنگ نشده. نه اينكه كل زندگي گذشته ات را رد كني نه ، چرا پرت وپلا ميگي؟ چرا اين همه پلشت فكر ميكني؟ بعد با خودت مي انديشي كه روي صحبتت با لحظه هاي گيج از آدم هائي است كه خيال ميكردي دوستت دارند . …!!! و تصورت اين بود كه اونها بهترين دوستانت هستند!!، اشكت در مي آد از اينكه اين همه اعتماد حتي يه دفعه هم جواب نداده باشه، ولي آخه مگر ميشه؟ بعد به خودت ميگي : حالا كه شده!!، حتما يه جاي كار ايراد داره، يه جاي قضيه لنگ مي زنه، اما به خودت كه رجوع ميكني ، نقطهء سياهي نمي بيني، تمام عمرت به غير از اونجاهائي كه ديگه نفهميدي، يا بيشتر از اون درك نكردي، يك رنگ بودي؟!!!،آخه هميشه از خودت پرسيدي : مگر براي درست زندگي كردن به غير از اين( يك رنگي )كه تو مي شناسي،رنگ ديگه اي هم هست ؟ اما خوب كه نگاه ميكني مي بيني كه بعله!!!، بيشترين رنگ هاي موجود دنيا سياست…!!!
يعني آدم هاي زيادي هستند كه دوست دارند مثل شب كور توي شب شكار كنند.از پشت پنجرهء سياه شب به زندگي ديگران نگاه كنند. آخه فقط توي شبه كه بدون دغدغه توي چشمات نگاه مي كنند، و بهت راحت دروغ ميگند.!!! اما تو كه از تمام رنگ هاي تيره نفرت داري، پس با تو چرا اينطوري رفتار ميكنند؟ جوابي نميگيري، باخودت ميگي بايد نوع ديگري رفتار كني، يعني درست مثل خودشون. بعد بلافاصله به خودت نهيب مي زني: اي احمق!!! پس در اون صورت چه فرقي بين تو وديگران وجود داره؟ باز به خودت برميگردي و ميبيني كه نه ، تو يه جور ديگه اي هستي…؟!!!
وقتي اين جوري حرف مي زني شايد خيال كنند كه تو خودت را منزه و پاك ميدوني؟ و يعني هيچ عيب و نقصي نداري،!!؟ اگر اينطوري باشه كه پس معصومي؟!، پس بيگناهي، بي اشتباهي؟، اما نه به خدا، تو باورت شده كه انساني، يه انسان با معيارهاي ريزو درشت سبز و آبي دوست داشتن،عشق ورزيدن، محبت كردن،وسوختن براي روشن كردن ديگران،حالا اگر كمتر جواب گرفتي، يا اگر گاهي احساس ميكني كه جواب نمي ده، پس عيب از تو نبوده!!، حتي هرگز اين تصور را نداشتي كه ديگران تورا نمي فهمند، چون اگر واقعيت داشته باشي ، مگر ميشه كه واقعيت شناخته نشه؟حتي اگر حقيقت براي مدتي پشت ابرهاي سياه صحنه سازي و مصلحت گرائي ديگران پنهان بشه…......
و توي اين غروب دلتنگ وكسل كنندهء بي محبتي ، با تلنگر شعرگونهء چشمان سياهي ، تمام زير وبم زندگي گذشته ات زيرو رو مي شه، ودلت تا انتهاي وجودت شروع به طپيدن ميكنه؟!! يك حس غريبي بدون اينكه بفهمي، باران وار بهت يك سايه زلال و روشني را هديه ميكنه. باورت نمي شه كه كسي اومده تا تورا براي يك دنيا پرستش آماده كنه و دلت را پرت كنه تو پنجره هاي داغ خيال و ببرتت توي اون طرف شبانه هاي لطيف و باران زدهءتلاونگ بيدار شدن خورشيد عشق…؟
اونجاست كه احساس ميكني تو دستاي مهربونش يه سبد رازقي بارون خورده، و توي دلش يك بغل آشنائي داغ را ، زير چتر سياه وبلند مژه هاي قشنگ چشمانش پنهان كرده. تازه توي اون لحظه است كه براي اولين بار حس ميكني چقدر به رنگ سياه علاقه داشتي و خودت بي خبر بودي؟!!! با هر نگاه ، رديف ،رديف، گل هاي قرمز و سپيد ميخك را، تو كنار جاده هاي خلوت و خاكي دلت مي كاره، و با هر خنده، سبد،سبد، ياس و نيلوفر و نسترن را سخاوت مندانه مي ريزه تو بغلت وازت مي خواد كه اونها را نوازش كني…، دستت را مي گيره و مي بره پشت يه پنجرهء چوبي، كه باز مي شه به يك جلگهء سبز محبت و صفا و صميميت، تازه خوب كه دقت ميكني ، توي ژرفاي عميق چشمانش، يه جنگل رازگون و صميمي را مي بيني كه بي تابانه بهت زل زده!!، توي عطر انديشه هاي بكرش با واژه هائي آشنا ميشي ، كه تا بحال هرگز از كس ديگري نشنيده بودي،بعد با يك صداي نم دار وملتهب،كه نغمه هاي مستانهء يك فاختهء ماده را برات تداعي ميكنه، آرام ودل انگيز صدات مي زنه، با اين صدا انگاري داري مثل بوته هاي خشك وتبدار اسپند گر مي گيري و شعله ور مي شي، حال كسي را پيدا كردي كه انگار يك پاتيل شراب ناب و ارغواني! را . لاجرعه سر كشيده، مي ري توي خلسه و داغ، داغ ميكني،بعد در حالي كه داري براي اولين مرتبه شايد؟!!، از ته دل مي خندي،بدون اينكه خودت بفهمي كه داري چيكار ميكني و چي ميگي، توي عميق ترين گوشهء چشمان خمارش زل ميزني و ميگي: دوستت دارم..!!!
+ نوشته شده توسط صلاح در سه شنبه 10 خرداد1384 و ساعت
7:19 بعد از ظهر |
